خدايا عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم ديگر به جان آمد در اين شبهای تنهايی
بيا بشنو تو فريادی که پنهان در گلو کردم
دلم ديگر به جان آمد در اين شبهای تنهايی
بيا بشنو تو فريادی که پنهان در گلو کردم
سلام
می خواهم بگویم
سلام مهربونم! ...می خواهم بگویم ... از...
می خواهم از عشق سخن بگویم و از صدای سخن عشق...
می خواهم از شور بگویم و ازدوبارهء سرمستی ...
میخواهم از زیستن بگویم و از دوبارهء آغازیدن ...
میخواهم از نگاه بگویم و از دوبارهء نگریستن ....
می خواهم از گام بگویم و از دوبارهء رفتن....
می خواهم از راه بگویم واز دوباره ء در راه قدم نهادن ...
می خواهم ازنجواهای عاشقانه بگویم و از دوبارهء عاشقی ....
میخواهم... و می خواهم از همه اینها بگویم و از رمزها و رازها... و از زخمهای التیام نیافته درونم ...
اما دریغا! دریغا که واژه های دلم سنگین شده اند... آنقدر سنگین که در کوله بار هستیم جای نمی گیرند..
و اما...
و اما کدامین ستاره است که راه را نشانم دهد؟!...
کدامین واژه است که واژه را تفسیر نماید؟!..
.کدامین عشق است که عشق را معنا کند؟!...کدامین شور است که سرمستی را بیدار کند؟!..
کدامین سرگشتگی ، یارای پاسخ به سرگشتگیهایم را دارد... کدامین .... و کدامین...؟؟؟!!....

ای چشمه
اینجا درنگ مکن...
می پوسی... مرداب میشوی ... می آلایی.
جاری شو !
دشت های هموار را طی کن.
دره ها را سرازیر شو...
سر خود را به سنگ ها بزن ... بشکن ..
مایست .. پیش برو ... شلاق بخور ... هوا بخور ...
رودی شو !
تو را در این جا نگاه نمی دارم .
تشنگی سالهایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم .
از تو نمی آشامم تا کم نشوی ... تا ضعیف نشوی .
حوضچه ای .. مردابی .. آب راکدی نگردی .
سر به این صحرا بگذار !
از خلوت این دشت مهراس !
آبادی و روییدن ها در انتظار توست .
و من همچنان تشنه اینجا می مانم...
تا بعد... .
ای چشمه
اینجا درنگ مکن...
می پوسی... مرداب میشوی ... می آلایی.
جاری شو !
دشت های هموار را طی کن.
دره ها را سرازیر شو...
سر خود را به سنگ ها بزن ... بشکن ..
مایست .. پیش برو ... شلاق بخور ... هوا بخور ...
رودی شو !
تو را در این جا نگاه نمی دارم .
تشنگی سالهایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم .
از تو نمی آشامم تا کم نشوی ... تا ضعیف نشوی .
حوضچه ای .. مردابی .. آب راکدی نگردی .
سر به این صحرا بگذار !
از خلوت این دشت مهراس !
آبادی و روییدن ها در انتظار توست .
و من همچنان تشنه اینجا می مانم...
دشتها آلوده ست ...
در لجنزار گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
گل گندم خوبست
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعهء دلها را
علف هرزهء کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست ...
(حمید مصدق)

بازپاییز است
باز این دل از غمی دیرینه لبریز است...
امروز صبح که از خونه اومدم بیرون هنوز آسمون ابری بود
بوی بارون می اومد.بوی پاییز بوی خاک بارون خورده...
می دونم که فقط من نیستم که با رسیدن این فصل غم خاصی تو دلم می شینه
اما من دوباره تو خاطرات بچگی گم میشم.اول مهر ...باز شدن مدرسه
یادم میاد با چه ذوقی چند بار روپوش و کفشم را امتحان میکردم. دفترای سفیدم را
خط کشی می کردم و تو کیف می چیدم . جا مدادی را پر از مداد و پاکن می کردم...
یاد دوستام که حالا حتما" هر کدومشون واسه خودشون خانمی شدن و زندگی دارن.
یاد معلمایی که هنوز اسم هاشون تو ذهنمه...
و خودم ... که یه روزی اصلا" نمی تونستم فکر کنم که این باشم که الان هستم...
امسال پاییز با ماه رمضان شروع میشه . خیلی قشنگه .
من سحر های ماه رمضان را خیلی دوست دارم. وقتی پدرم دعای سحر را می خونه
حس می کنم خدا هم اون گوشه نشسته و گوش می کنه و زیر لب زمزمه می کنه.
(اگه خنده ات نگیره قبلا" وقتی کوچیک بودم می دیدمش)
پاییز با ماه رمضان قشنگتر میشه. آخه وقتی دلت گرفته باشه انگار به خدا نزدیکتری.
بازم دارم سعی می کنم مثل مادر بزرگا نصیحت نکنم . اما نمیشه.
تورو خدا حالا که مهر ماه و ماه رمضان با هم مهمونمون شدن بیاین یه کم مهربون باشیم.
دور و برمون پره از آدمایی که نه می تونن واسه مدرسهء بچه هاشون چیزی تهیه کنن و
نه قدرت دارن که سر سفرهء افطار و سحرشون اونجوری که باید وشاید لقمه نانی...
حالا که مهر داره از راه میرسه بیاین مهرمون را از هم دریغ نکنیم.
شاید تا سال دیگه فرصت نداشته باشیم.
شاید نباشیم..
تا بعد .......
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستارهءقرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شود
وکور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب ستارهء قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیدم
کسی می آید ...
کسی می آید ...
کسی دیگر ...
کسی بهتر ...
کسی که مثل هیچکس نیست
مثل پدر نیست ... مثل انسی نیست ...
مثل یحیی نیست ... مثل مادر نیست
و مثل آن کسیست که باید باشد
و قدش از درختهای خانهء معمار هم بلند تر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما
مال اوست نمی ترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول و آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می تواند تمام حرفهای سخت کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و می تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بر دارد
و می تواند از مغازهء سید جواد
هر چقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد...
و می تواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود ... مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ .... چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست ...
و من چقدر دلم می خواهد که یحیی یک چار چرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می خواهد که روی چارچرخهء یحیی
میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ... چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوب است
چقدر مزهء پپسی خوب است
چقدر سینمای فردین خوبست
ومن چقدر از همهء چیزهای خوب خوشم می آید ...
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم ..
چرا من این همه کوچک هستم که در خیابان ها گم می شوم ؟
چرا پدرکه این همه کوچک نیست و در خیابانها گم نمی شود
کاری نمیکند که آنکسی که به خواب من آمده ست
روز آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محلهء کشتارگاه
که باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند ؟
چرا کاری نمی کنند ؟
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کردم
و شیشه های پنجره را هم شستم
چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند
کسی می آید ...
کسی می آید ...
.کسی که در دلش با ماست .. در نفسش با ماست ..
در صدایش با ماست...
کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنهء یحیی بچه کرده است
و روزبه روز بزرگتر می شود
کسی که از باران از صدای شرشر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید...
و سفره را می اندازد ..
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمرهء مریضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درختهای دختر سید جواد را قسمت می کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام........
دلم بارون می خواد ... یه رگبار تند ...
دلم یه کوچه ء خاکی می خواد که وقتی بارون میخوره بوی نم خاک ازش بلند بشه.
دلم یه کوچهء خوشبخت می خواد با چهره های پر از لبخند ... لبخند واقعی
دلم یه ایوون می خواد و یه غروب ...
دلم یه حیاط می خواد پر از گلهای شمعدونی و یاس ومحبوبه ء شب ...
دلم یه حوض می خواد پر از ماهیای کوچولو ...
دلم یه صبح می خواد پر از بوی نون تازه و داغ ...
دلم یه شب یلدا می خواد پر از شعر پر از شادی ...
دلم خنده می خواد ...
دلم گریه می خواد ...
دلم ....
تا بعد.......

مژده مژده
سلام
پیتزا آفتاب در بهبهان افتتاح گردید .
آدرس:خیابان شهید زیبایی/ پیتزا آفتاب/ شعبه ۲
با مدیریت :مجتبی ممتازیان
در پیتزا آفتاب پیتزایی متفاوت را تجربه کنید.
از ما استقبال کنید:
فقط با یک بار خرید از ما طعم واقعی غذا را برای همیشه
احساس کنید.
کد همیشگی ما خواهید شد.
![]()
همیشه به کام با پیتزا آفتاب
![]()
پیتزا و ساندویچ را با نان های ما متفاوت
احساس خواهید کرد...!!!
به امید دیدار و طعمی ماندگار و خاطره ای خوش
تا بعد ...!!!
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر جوی
خواب بیند آب.. واندر آب سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من .
زندگی را دوست میدارم...
مرگ را دشمن .
وای...
اما...
با که باید گفت این ؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری .....
گاه می اندیشم که شاید سنگ حق دارد ؟
باز می گویم : نه !بی شک آتش و باران ...
من دگر خوابم می آید...خسته ام ... پیرم...
آه ! کی این خفته یاران را توانم دید بیداران ؟
با دم نمناک سردت... ای نسیم صبح بیداری !
چشم مستان مرا بیدار کن ... رفتند هشیاران ...
سلام
این روزا دلم عجیب هوای بچگیمو کرده.روزای بی دغدغهء کودکی...
روزای کوچه و لی لی بازی .. بعد از ظهرای گرم و داغه پارکه سر کوچه...
روزای آدم بازی و مامان گول زنی......روزای مادر بزرگ ...روزای آبی....
راستی ![]()
من کی بزرگ شدم ؟من از کی یادم رفته که میشه همه چیزو ساده و کودکانه دید
از کی یاد گرفتم که درد یعنی چی ؟ تنهایی چیه ؟
من دلم قصه می خواد . یه قصهء قدیمی ... بی غصه .. بی حسرت .. بی گریه
نمی دونم چرااین روزا همش ته ذهنم فروغ شعر می خونه:
ودختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد
اکنون زنی تنهاست...
ولی من دلم واسه صدای نرم و مخملی مادربزرگم تنگه که شبا رو تخت کنار من
کنارعروسکام برام غصهء کدو قل قله زن می گفت و شعر دویدم و دویدم می خوند ...
آره ...
دویدم و دویدم
اما به سر هیچ کوهی نرسیدم . هیچکس را ندیدم. نه کسی نونه محبت داد نه کسی آبه
...........................................
من پایین کوه موندم و دلم واسه تنهایی خودم نسوخت . آخه مادر بزرگ می گفت هر کسی
یه پیشونی نوشتی داره . این یعنی سرنوشتم این بوده .. دویدن و نرسیدن
اما من باز هم می دوم. از صبح تا شب . از حالا تا هر جا که توان داشته باشم ...
من دیروزم را به امروز و امروزم را به فردا گره می زنم .از تنهایی نمی ترسم .
من می دوم تا برسم به هر جا که قراره برسم ...
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون
ساحل همون جاست ...
![]()
مامان بزرگ تولدت مبارک باشه ......!!!!
از اون همه دعاهای قشنگی که واسم می کنی ممنونتم این روزا دوس دارم همش مهمون
اون دل صاف و بی ریات باشم خیلی دوست دارم بوسه بر دستان پینه بستت ....!!
تا بعد ....!!!
سلام ![]()
اینم از عکس های در خواستی شما عزیزان ![]()
این روزا به دعاهای شما خیلی خیلی محتاجم منو نبرید از یاد و خدا را داشته باشید در یاد ..!
سارا اونی که خوبی و سلامتی و نیک روزی و نیک نامی شما را خواستار است اونم با غرور و افتخار در کنار خدا .....!!!
![]()
روز مادر رو به مامان جونم و همه مامانا تبریک می گم.....!!!!
![]()































و اگر
يه روز غمگين شدی آروم گريه کن تا شادی نا اميد نشه . .

وقتي ناراحتيد از اينکه به چيزي که مي خواستيد نرسيديد محکم بنشينيد و خوشحال باشيد زيرا خداوند در فکر چيز بهتري براي شماست
![]()
![]()
نبض زمین
در زمان من میزند
تکان تکان میخورد
میلرزد
صدا می دهد
نبض زمین در زمان میزند
حول محور من میچرخد
میچرخد و میچرخد
می ایستد، باز میچرخد!
محور گردش دنیا تغییر میکند
همه چیز دور من میچرخد
هنگامی که من ......؟

اگر یه روز یه نفر بهت گفت که دوست داره سعی نکن که بهش بگی
دوسش داری
اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش بشی
اگه بهت گفت که تموم زندگیشی سعی نکن که همه زندگیت بشه
چون
یه روز میاد که اون بهت میگه ازت متنفره و
................؟!!!
تو این زمونه بهتره دل از اینا بکنی و به فکر چیزای بهتر و بدون ... باشی بهتره جدی بگیری نه ...
سلام
بالاخره کار جدید شروع شد. بعد از کلی دوندگی و تدارکات دیروز استارت کارو زدم .
بازم باز شدن یه پنجرهء تازه تو زندگیم بیادم میاره که باید حواسمو جمع کنم .
که باید یه چیزه تازه یاد بگیرم. که اینم یه جور امتحانه که باید از پسش بر بیام.
نمی خوام فکر کنم که تو این کار موفق میشم یا نه . نمی خوام به آخرش فکر کنم.
زندگی یادم داده که رو هیچی نمیشه حساب کرد. نمیشه صد در صد به یه چیزی امید بست.
شاید فکر کنید که نا امیدم . نه نیستم. برای من که دههء سوم زندگیم را میگذرونم
امید یه مفهوم دیگه ای داره. خیلی چیزا رو تو این مدت به دست آوردم و خیلی
چیزا را از دست دادم . این رسم زندگیه .روزایی بود که فکر می کردم خوشبختیم
را هیچی نمی تونه ازم بگیره. اما خوشبختی را با خیلی از چیزای دیگه یه جا از
دست دادم. شدم یه ساحل تنها و متروک. اما نمردم. گریه کردم .. شکستم .. اما موندم ..
فقط با یه فکر .. اینکه گاهی اوقات خدا برای اینکه چیزی را یادت بده شرایط سختی
را برات درست میکنه. تو اون سختی قلبت .. روحت .. جسمت میشکنه اما اگه
یاد بگیری و بتونی دوباره بلند بشی اون وقت یه فرقی با قبل کردی . آبدیده شدی.
تجربه ای داری که شاید شبیه تجربهء آدمای دیگه اس. اما بازم یه فرقی داره.. اونم تویی.
تو یه آدم دیگه ای با یه فکر و دید و احساس دیگه که مخصوص خودته.
این بار هم به خدا توکل می کنم و به هر چی اون بخواد راضیم. هر چی... هر چی
بازم زندگی یادم داده که اگه تمام تلاشم را بکنم و برنامه ریزیه درستی هم داشته باشم
و تمام امکانات در اختیارم باشه بازم پنجاه درصد کار دست منه . بقیه اش دست اونه.
برام دعا کنید . این روزا با همهء خوشحالی که از این شروع دارم یه حس غریبی هم دارم.
نمیدونم چیه. شاید بازم دلتنگیه . شاید هم این باشه که می ترسم. برام دعا کنید ...

قاصدک!
هان چه خبر آوردی ؟
از کجا .. وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی .. اما.. اما..
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی...
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ... باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند .
قاصدک ! در دل من همه کورند و کرند...
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو... دروغ
که فریبی تو ... فریب
قاصدک ! هان ولی ... آخر ... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام آی ... کجا رفتی ؟ آی....
راستی آیا خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی بر جایی ؟
در اجاقی ؟ ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک !
ابر های عالم شب و روز
در دلم می گریند ...!!!
تا بعد .....
واسه رفتنم دیگه چیزی نمونده ...!!!؟![]()
خدایا از اینکه توفیق رفتنو به من دادی ممنونتم .![]()
فقط تو میدونی چه شوقی دارمو بس فقط تو می دونی بازم ممنونم ازت .از این همه مهربونیت که داری واسه همیشه راهیم می کنی ممنونتم .امیدوارم همه حلالم کنن این دم آخری .....!!!!
فکر کنم اگه اسم تموم این جملات رو هم دل بذارم بازم کم باشه
نمیدونم جی بگم آخه بازم دلم گرفته .حقیقتش من که نمیدونم باید با بعضی ها چیکار کرد آخه نمیشه به هیچ طریقی با آدم راه نمیآن ...
باشه منم میشم مثل اونا اما من نمیتونم مثل اونا باشم من روحیه ام و اخلاقم با اونا فرق میکنه نمیدونم چی باید به این جور افراد گفت واقعا نمیدونم .
دلم میخواد برم تو بیابون میخوام تنها باشم میخوام تو تنههایی با خودم خلوت کنم .
میخوام منم رو پیدا کنم .
فقط میدونم تو این دنیا به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد .
